وقتی ونوس کمی آرامتر شد، تصمیمگرفت هرطور شده علی را پیدا کند. در خیالات ونوس، فقط علی بود که میتوانست به او آرامش ببخشد. شروع به نوشتن نامه کرد.
هر حرف نامربوط و هرچه از دهنش درمیآمد نثار علی میکرد. او نوشت: «اگر کمی عرضه و جربزه داشتی تا الان مرا پیدا کرده بودی و از اینهمه دغدغه نجات داده بودی. شاید عین خیالت نیست که اینجا چه بر سر من میآید، حتماً نمیدانی که در این سالها چه بر من گذشت. مسلماً نمیدانی...»
چند سطری نوشت، مثل کسی که واقعاً حرفهایش را به علی زده باشد احساس آرامش کرد. از نوشتههایش پشیمان شد. طبق معمول کاغذ را مچاله کرد، کاغذ دیگری برداشت و اینبار نوشت...