سانای دختر پرشور و حالی است که زندگی مرفهی دارد. او عاشق پسرعمویش آروین می شود. درست زمانی که سانای زندگی را در کنار آروین شیرین می بیند با قتل عمویش تلخی های زیادی در زندگی اش به وجود می آید. در اوج ناامیدی و تنهایی، پسری به نام شاهین وارد زندگی اش می شود. با این حال دنیا باب میل سانای نمی چرخد و وجود زنی را در زندگی اش احساس می کند و این باعث دلسردی و دلخوری اش از همه چیز می شود. آروین هنوز عاشق سانای است و نمی خواهد او را از دست بدهد.