زن هر شب، نیمهشب پشت درِ آپارتمانش ظاهر میشد. هر بار با بوی قهوه، کیک تازه، دسر یا دمنوش غافلگیرش میکرد و همان جا پشت در آنقدر از زمینوزمان حرف میزد تا مغز هدایت را از کار میانداخت. زن میخواست پایش به خلوت هدایت باز شود؛ اما او هر بار از همان پشت در با سکوتش به زن میفهماند که نه آپارتمانش جای اوست و نه هدایت همصحبتی مناسب.