
احساساتش مانند امواج می آمدند: اندوه، آسودگی، شرم، گناه. میتوانست بچه را نگه دارد. بی گناه نبود.
اما حالا دختر کوچکش را به تنهایی به دنیا پرتاب کرده بود. هر دو ناتمام و بی پناه بزرگ میشدند.
مگی کم کم در آرامش بارانی که به پنجره ها می کوبید، به خواب فرو می رفت. در آن مرز بین خواب و بیداری، این را با خود زمزمه میکند: پیدایت خواهم کرد. آهسته در کام خواب میلغزد. وعده ای است که هم به خود میدهد هم به دختر نوزادش. «باز می گردانمت و همه چیز را به نیکی می آرایم».