
«چشمهای انیشتین» داستان خانوادهای است که در سرایدارخانهی مدرسهی دخترانهای در قائمشهر زندگی میکنند. شهری که به کارخانهی نساجی و تیم فوتبالش شناخته میشود. ثریا، مادر خانواده، در کارخانهی رو به زوال نساجی مشغول به کار است. پیش از او همسرش آقاموسی آنجا کار میکرده. این روزها اخبار تعطیلی کارخانه در کوچههای شهر دهن به دهن میچرخد. تیم فوتبال شهر هم، بازی پشت بازی میبازد و پسرها و آقاموسی، مثل باقی تماشاگرهای خستهی تیم، هر هفته دست از پا درازتر ورزشگاه وطنی را با بار سنگین شرم و غصه ترک میکنند و برمیگردند به اتاقهایشان.