
خانه پناهگاهی آرام در دل جنگل است... تا وقتی طوفانی سهمگین از راه میرسد و همهچیز را زیرورو میکند. کیسی، معلمی که برای فراموشکردن دردهای گذشته به کلبهای دورافتاده نقلمکان کرده، زود در مییابد که طوفان تنها چیزی نیست که باید از آن بترسد. وقتی برق میرود و سایهای در انباری کلبهاش ظاهر میشود، احساس ناامنی تمام وجودش را میگیرد؛ دختری جوان، تنها غرقدرخون، چاقوبهدست. کیسی بیاطلاع از راز تلخ غریبه، به او در کلبهاش پناه میدهد؛ تصمیمی از سر خیرخواهی، با عواقب وحشتناک... در این رمان معمایی-روانشناختی، تنش، رمزوراز و احساسات ماهرانه به هم پیوند میخورند. مزاحم فقط یک فرد نیست؛ نمادی از رنجهایی است که اگر آنها را نپذیریم، نابودمان خواهند کرد.