
در جشن تولد شاهدخت ایزار، پری معروفی که زیبای خفته و شاه میداس را طلسم کرده، سروکلهاش پیدا میشود، مثل همیشه خشمگین و طلبکار. ملکه و پادشاه از ترس خشکشان میزند. پری نگین طلسمشدهی تاجش را به کودک تازه به دنیا آمده هدیه میدهد و میگوید طلسم زمانی خود را نشان میدهد که شاهدخت نوشتهی نامرئیِ روی آن را بخواند. آیا راهحلی به ذهن ملکه و پادشاه میرسد که شومیِ طلسم را از آیندهی کودک پاک کنند؟ تا چه زمانی این دشمنی و نفرت ادامه خواهد داشت؟