
یک روز زیبای تابستانی، مردی سالخورده، مهاجری روس، در محوطهی بیرونی رستورانی پر از مهمان در شهری کوچک در اروپای غربی میمیرد.
ویرین، میهمان همیشگیری، یا طبق نام ثبت شده در گذرنامه، آقای میخالسکی، عادت دارد همیشه طوری وسط مهمانان دیگر رستوران، با صدای کارد و چنگالهاشان بنشیند که کسی متوجهش نشود. اما در این روز خاص، داخل رستوران تقریبا پر بود و تنها جای خالی بیرون آن در انتهای تراس، در کنار درختی پر از شاخه و برگ بود.
نیشی ناگهانی، گویی زنبوری او را گزیده است، ویرین را وادار میکند با کف دست به طور غیرارادی به گردن خود بزند. وقتی بر میگردد، مردی را میبیند که سوار اتومبیلی با پلاک خارجی میشود. خیلی زود مجبور میشود بپذیرد که در دامی افتاده است که از آن میترسید: دستان دراز دستگاه اطلاعاتی روسیه سرانجام پس از تقریبا سی سال به خائن تبعیدی رسیده است.