
سینمای اینگمار برگمان همواره آینهای تمامنما از رنجها، تردیدها و پیچیدگیهای روان انسان بوده است. اما نیروی محرکهی این جهانبینی چیست؟ دن ویلیامز در کتاب کلاین، سارتر و تخیل در فیلمهای اینگمار برگمان، پاسخی جسورانه به این پرسش میدهد: «تخیل». او در این کتاب با بهرهگیری از دو چارچوب نظری روانکاویِ عمیق ملانی کلایـن و فلسفهی اگزیسـتانسـیالیـستیِ ژان پل سارتر نوری تازه بر شاهکارهای استاد سوئدی میتاباند. نویسنده نشان میدهد چگونه شخصیتهای برگمان در تعلیقی دائم میان واقعیت بیرونی و جهان برساختهی ذهن خود گرفتارند؛ جهانی که گاه پناهگاه است و گاه شکنجهگاه. «تخیل» در آثار برگمان نه صرفاً عنصری هنری بلکه مکانیسمی حیاتی در دفاع روانی، ترمیم زخمهای کودکی و مواجهه با پوچی هستی است.
بخشی از کتاب
در فانی و الکساندر، تخیلْ نیرویی بیهمتا و قدرتمند است. الکساندر هرازگاهی روح پدر درگذشتهاش را در رؤیای بیداری میبیند و این اوهامْ واقعنمایی را خدشهدار میکند. وقتی ایزاک بچهها را از چنگ اسقف نجات میدهد، نیرویی بهظاهر جادویی عیان میشود، نیرویی که حضور همزمان و آنیِ بچهها را در دو مکان میسر میسازد، و این نیرو پس از آشنایی الکساندر با ایشمِیلِ مرموز جان میگیرد. روشن نیست که این نیروی جادویی منشأ مابعدالطبیعه دارد یا نه، ولی به نظر میرسد با توانایی الکساندر برای دیدن فراسوی دنیای محسوسِ بلافصل، ارتباطی مستقیم داشته باشد. بنابراین، فانی و الکساندر نشان میدهد که تخیل از نگاه برگمان نهتنها مفهومی جاودانه است بلکه او در روایتهایش از آن چون عنصری ساختاری استفاده میکند. از این رو، در اواخر فیلم، با حضور مجدد اسقف، ناپدری الکساندر، تخیل چونان نیرویی تسخیرکننده نشان داده میشود، ایماژی آزاردهنده که از رویکرد پیچیدۀ برگمان نسبت به تخیل پرده برمیدارد.