
کتاب «در باب بینایی و رنگها» نوشتهی فیلسوف آلمانی آرتور شوپنهاور نخستین بار در سال ۱۸۱۶ منتشر شد و یکی از آثار اولیه اما مهم او بهشمار میآید. این اثر را میتوان تلاشی جدی برای پیونددادن فلسفه با علمِ فیزیولوژی دانست؛ جایی که شوپنهاور میکوشد توضیح دهد «دیدن» فقط دریافت منفعل نور نیست، بلکه فعالیتی درونی و ذهنی است. شوپنهاور در این کتاب با الهام از نظریهی رنگهای گوته، اما با رویکردی مستقل، استدلال میکند که رنگها نتیجهی کنش متقابل میان نور و چشم انساناند. از نظر او، رنگ صرفاً ویژگیِ بیرونیِ اشیا نیست؛ بلکه محصول عملکرد شبکیه و دستگاه بینایی ماست. به بیان سادهتر، جهانِ رنگی که تجربه میکنیم، بخشی از ساختار ذهن و بدن ماست. او توضیح میدهد که چگونه تضاد میان روشنایی و تاریکی، و نیز فعالیت و خستگی عصب بینایی، باعث پدیدآمدن رنگهای مکمل میشود. این نگاه، در زمان خود گامی مهم در فهم پدیدهی ادراک بود، زیرا توجه را از «شیء خارجی» به «سوژهی ادراککننده» معطوف میکرد -ایدهای که بعدها در فلسفهی او، بهویژه در شاهکارش «جهان همچون اراده و تصور»، نقش اساسی یافت. «در باب بینایی و رنگها» گرچه اثری کوتاه است، اما برای درک شکلگیری اندیشهی شوپنهاور اهمیت زیادی دارد. این کتاب نشان میدهد که او از همان آغاز، به رابطهی پیچیدهی ذهن و جهان علاقهمند بوده است. برای علاقهمندان به فلسفهی ادراک، تاریخ نظریههای رنگ و سیر تحول اندیشهی شوپنهاور، این اثر متنی دقیق، تحلیلی و تأملبرانگیز به شمار میآید.
بخشی از کتاب
بهتازگی، نظریۀ رنگ گوته را، آنگونه که فیلسوف اتریشی لودویگ ویتگنشتاین نشان داده است، تفسیری چونان «دستور زبان پدیدارشناسانۀ رنگ»، تحلیلی فلسفی از زبان رنگ، دانستهاند. اصطلاح «دستور زبان پدیدارشناسانۀ رنگ» مفهومی فلسفی و پیچیده دربارۀ نحو و ساختار معناست. ویتگنشتاین از این ساختار با نام «زبان متعارف» و بهویژه زبان رنگ، یاد میکند. صفت «پدیدارشناسانه» به شباهتی مشخص میان تحلیل فلسفی ویتگنشتاین از زبان و پدیدارشناسی فیلسوف آلمانی ادموند هوسرل اشاره دارد. ریشههای کاوش فلسفی در «زبان رنگ» به نیوتن بازمیگردد. نظریۀ نور و رنگ نیوتن، زبان رنگ را دگرگون کرد، چنانکه اصطلاحات علمی بر آن چیره شد. استخراج کُرۀ رنگ از سوی رونگه، نمونۀ بارز این دگرگونی است: یعنی نمایشی از ریاضیاتی شدن موضوعات مربوط به رنگ.