
سال 1705، وقتی پدربزرگ کورنل پیلاگ، تهدیست و بیچیز، از تبعیدگاه به زادگاهش مجارستان باز میگردد، کاملاً اتفاقی ساعت جیبی طلایی را، که در گلولای میدرخشید، پیدا میکند. پس از آن، بخت نامراد خانوادۀ چیلاگ ناگهان مسیری نو و شگفتانگیز در پیش میگیرد. ساعت طلایی، به نسلهای بعدی پسران نخست خاندان، قدرتی عجیب میبخشد: پیشگویی و مکاشفه. این موهبت، که از پدر به پسر اول منتقل میشود، توانایی نگریستن به آینده یا بازگشت به گذشته را فراهم میکند – توانی که برای برخی از آنان موهبتی است و برای برخی دیگر نفرین. هر نسل، رویاهای شگفتانگیز، زندگی و مکاشفههای خود را در پارشمنی رنگباخته یادداشت میکند که به «کتاب پدران» شهرت مییابد و سیصد سال تاریخ مصیبتبار خانوادۀ چیلاگ را در دل خود حفظ و روایت میکند: در میان رودخانهها و تاکستانهای مجارستان، در سرزمینی تسخیرشده به دست گرگها، راهزنها، طاعون و قتلعام و زیر سلطۀ مستبدانی ستمگر. خاندان چیلاگ بارها مجبور میشوند نام، دین، زبان و فرهنگ خود را تغییر دهند اما دوباره به اصل خود بازمیگردند. این سرگذشت جنون آمیز خاندانی است که گویی قرعۀ فال رنج و شکنج به نامشان زده شده است.