
واقعیت این است که مانند ترک و فارس و هندی و مالائی، عرب نیز متراکم از گذشته است؛ در فضای سنت نفس میکشد و چون اکنونش را تهی و گذشتهاش را تابناک میانگارد به جای نقد آن میل دارد به گذشته پناه ببرد تا خلأهای اکنونش را با آن پر کند. البته عرب نیز گهگاه پرسشهایی درمورد سنت مطرح کرده است، پرسشهایی که اغلب فراموش شدهاند زیرا فضایی برای استمرارشان وجود نداشت. به مرور زمان و تحت تأثیر عوامل گوناگون چون حملهی ناپلئون به مصر، تصرف الجزایر، اعزام هیئتهایی جهت تحصیل در خارج، آغاز اضمحلال امپراتوری عثمانی، با پایان سدهی نوزدهم و آغاز سدهی بیستم همراه با رواج علمگرایی در میان دانشجویان، تأسیس کارگاههای بزرگ برای پژوهش در آثار مهم متفکران گذشته، چون ابنهشام و طبری و ابنرشد و ابنخلدون، نقدهای جدی آغاز شد. از دههی چهارم سدهی بیستم، نقد سنت سرلوحهی کارهای بسیاری از متفکرین عرب شد. هریک از آنان سنت را به شیوهی خاص خود نقد میکرد. طه حسین با سلاح دکارتیسم به رویارویی با دگماندیشی حنبلیها رفت؛ فریادهای اگزیستانسیالیستی عبدالرحمن بدوی و پوزیتیویستی فؤاد زکریا و دیالکتیکی حسین مروه، طیب تیزینی، مهدی عامل، و صادق جلالالعظم در میان سنتگرایان ولوله به پا کرد. همچنان که نقدهای ساختارگرایانهی جابری و نقدهای تاریخگرایانهی عُروی و حنفی و نقد تأویلگرایانهی نصر حامد ابوزید و نشانهشناسی ارکون، همه، سنت را نشانه رفتند. کتاب پیشِ رو در واقع نقدِ نقدِ سنت است. بلقزیز در این اثر خوانشی انتقادی و جسورانه از چگونگی نگرش اندیشهی عربی به گذشتهاش ارائه میدهد و مخاطب را بهنوعی بازنگری عقلانی دعوت میکند فراتر از ستایش سنت یا گسست از آن.