
مرگ او را به چشم ندیدم، اما در طول شببیداری، آن صورت لاغر و مات و ساکن بدل شد به چهرۀ ریتا و من توانستم با تمام توش و توانم طلب بخشایش کنم و خودم را از احساس ترحم برهانم… دیگر هیچ احساس ترحمی نسبت به او نداشتم، فقط مریضِ بیخوابی بودم، عصبی بودم و مشتاق کفاره دادن و مضحکه شدن برای نشان دادن نفرتی که ارتباط چندانی با نفرت قبلی من نداشت، نفرتی که زادۀ احساس ترحمم نسبت به ریتا بود.