مرسدسی مشکی با تزئینات نقرهای روی تپهها پدیدار شد؛ همچون غرش رعدی در آسمان بیابر. دهکدهی باواریاییِ شوارتزنفلد در سکوتی سنگین فرو رفته بود. کارگرانی که زمینهای سبز و خرم مزرعه را شخم میزدند، رنگپریده، بینفس و وحشتزده ایستاده بودند و فقط عبور ماشین را نگاه میکردند. زنان روستایی پردهها را کنار زدند و پنهانی به بیرون چشم دوختند. در گوش یکدیگر زمزمه میکردند: نگاه کن... میبینی؟ یعنی گزارش کسی را دادهاند؟ بهنظرت گشتاپوست؟ قطعاً یک نفر گرفتار شده... آن پیشدرآمدِ شوم از پلی آهنی، که رود ناب را در آغوش داشت، گذشت. غرید و میان خانههای سفید و گچی پیچید و گلهی گاوهایی را که در خیابان اصلی شوارتزنفلد سلانهسلانه قدم برمیداشتند پراکنده کرد. سپس، در میان نگاههای نگران و پراضطراب، سرعتش را کم کرد. مرسدس به کوچهای درختکاریشده پیچید و از تپهی سبزِ میزبرگ، همان تپهای که مثل نگهبانی بر فراز شهر سایه افکنده بود، بالا رفت. کلیسا و صومعهی روستایی طلاییرنگ، مثل تاجی بر بالای کوه، میدرخشیدند. پدر ویکتور کخ با عجله از حیاط کلیسا، جایی که کمی قبل، کنار مزار پدر والنتین لنهرد دعا خوانده بود، بیرون آمد. دستش را بالا آورد تا چشمان آبی یخیاش را از نور صبح محافظت کند، لرزش خفیفی به جانش افتاد. مبلغ مذهبی شصتوهفتسالهبه زبان مادریاش، انگلیسی، با خودش چنین گفت: «این نشونهی خوبی نیست...» دو سال قبل، دولت، خودروهای شخصی را برای کمک به جنگ مصادره کرده بود، مردم مجبور شده بودند پیاده یا با قطار سفر کنند. در این منطقهی دورافتاده از اوبرفالتز، فقط مأموران دولتی، پلیس مخفی و مقامهای سیاسی اجازه داشتند با ماشین تردد کنند، اگر با ماشین به خانهی کسی میرفتند، معنایش این بود که رایش مأموریت آنها را آنقدر مهم میدانست که حاضر شده بود سهمیهی بنزین نیروهای آلمانی را فدا کند...