تدی بلند شد. دستش را دراز کرد تا باز هم گلبرگ بکند. ولی یکهو همان طور ایستاد. از گوشهی چشمش چیزی دیده بود و حواسش پرت شد بود.
من را دیده بود.
چرخید و با دست تپلی اش اشاره کرد به پنجرهی ما. از هیجان نفسش در نمیآمد، گفت:«ماهی!»
تماشایش کردم که داشت بپر بپر میکرد: معلوم بود خیلی ذوق زده است که«پسر ماهی قرمز» را خودش تنهای تنها شناسایی کرده. دوروبرش دنبال کسی میگشت که این خبر را بهش بدهد.
«ماهی،کیسی! ببین! بابا بُزُگ»
اما کسی نیامد.
رویم را برگرداندم و نگاهی به گوشهی صفحهی کاکپیوتر انداختم.
12:55 بعدازظهر.
این ساعت مهم بود.
نمیدانم چرا، ولی این ساعت، حتی بدون این که بنویسمش توی ذهنم ماند.
درست نمیدانم چه ساعتی، ولی بعداز 12:55 بعدازظهرِ آن روز آفتابیِ و سوزان بود که تدیداوسون گم شد.