
روزی روزگاری، مرد جوان و باهوشی در دره ای زندگی می کرد. او اندوهگین بود؛ بنابراین تصمیم گرفت به ملاقات پیرمردی برود که در قله زندگی می کرد. او وقتی جوان تر بود، در دره خوشبخت بود. در چمن ها بازی و در رودخانه شنا می کرد. آن دره، تنها مکانی بود که می شناخت و تصور می کرد تمام عمرش را آن جا خواهد بود. در دره بعضی روزها ابری و بعضی روزها آفتابی بود؛ همه ی روزهای زندگی اش شبیه به هم بود و این، به او احساس آرامش می داد. با این حال، وقتی بزرگ تر شد، چیزهایی را در دره دید که به نظرش نادرست می آمد. او سردرگم و متعجب بود که چرا قبلا آن ها را در دره اش ندیده است. با گذشت زمان، نارضایتی و اندوه مرد جوان نیز بیش تر می شد، هرچند دلیلش را نمی دانست. تلاش کرده بود در دره اش کارهای مختلفی انجام دهد، ولی هیچ یک از آن ها او را خوشحال و راضی نمی کرد.