هر چی به چشمانم التماس می کردم که بلکه بیشتر بخوابم، فایده ای نداشت. چندبار از این پهلو به آن پهلو شدم. فایده ای نداشت، تازه دو سه ساعتی هم از طلوع آفتاب گذشته بود. دیگه باید از رختخواب بیرون می اومدم. پیش خودم فکر می کردم که باید با آینده روبرو بشم، باید بار خانواده دو نفره را به دوش بکشم، غم از دست دادن پدر هر دوی ما را از پا درآورده بود، مخصوصا مادرم، به این فکر می کردم که باید خانواده را به روزهای اول برگردونم، وای بابای عزیزم! دلم واست تنگ شده!