
چند لحظه ای می شد که خورشید غروب کرده بود، اما هوا هنوز کمی روشن بود. نگاهی به ساعت انداختم و نگاهی در آینه. نیم ساعت به آمدن شراره مانده بود. آماده بودم. کمی سرم را جلوی آینه به چپ و راست بردم و خط لب و خط چشمی را که یک ساعتی وقت صرفشان کرده بودم برای آخرین بار چک کردم. با انگشت کوچکم کمی کنار خط لبم را ساییدم و توی اتاق قدم زدم. بعد رفتم کنار پنجره و به در حیاط خیره شدم.
هوا کم کم داشت تاریک می شد. مادرم کنار حوض مشغول وضو گرفتن بود. با چشم یکی یکی از کف حیاط پنج تا پله را بالا رفتم. نگاهم به در بسته حیاط که خورد دوباره برگشت. این بار به سمت راست رفت. سر مادرم هم که وضویش تمام شده بود به همان سمت چرخید.
سهیلا خانم بود تازه عروسی که هشت ماهی می شد به همراه شوهرش آقا جلال به حیاط ما اسباب کشی کرده بودند. از پله ها که پایین می آمد در چوبی پشت سرش بسته شد. کمی با مادرم خوش و بش کرد و از پله های زیرزمینی شان رفت پایین.
به سمت چپ نگاه کردم ، چراغ های اتاق بی بی صدیقه صاحبخانه مان خاموش بود. نگاهم از درخت تناور توت وسط حیاط بالا رفت. پایین که آمد خورد به نگاه مادرم که وسط پله ها ایستاده بود و داشت به من نگاه می کرد. زیر لب به خودم فحشی دادم و از کنار پنجره رفتم لبه ی تختم نشستم. می خواستم تا آخرین لحظه ی بیرون رفتنم چشمش بهم نیفتد. حوصله بگو مگو نداشتم.....