
کتاب «بیخبری» یکی از رمانهای تأملبرانگیز میلان کوندرا است که به موضوع تبعید، بازگشت، حافظه و فراموشی میپردازد. داستان حول زندگی دو مهاجر اهل چک، ایرنا و یوزف شکل میگیرد که پس از سالها زندگی در تبعید، با فروپاشی رژیم کمونیستی تصمیم میگیرند به کشورشان بازگردند. اما این بازگشت، برخلاف انتظار، نه آرامش به همراه دارد و نه حس تعلقی که در ذهن خود ساخته بودند. کوندرا در این رمان نشان میدهد که بازگشت به وطن الزاماً به معنای بازگشت به گذشته نیست. وطن تغییر کرده، آدمها عوض شدهاند و خاطراتی که شخصیتها سالها با خود حمل کردهاند، دیگر برای اطرافیان اهمیتی ندارد. «نادانی» در اینجا نه به معنای بیسوادی، بلکه به معنای ناتوانی انسانها در درک تجربههای یکدیگر است؛ فاصلهای عمیق میان آنچه زیسته شده و آنچه شنیده میشود. رمان با نثری ساده، دقیق و فلسفی، به تضاد میان خاطره و واقعیت میپردازد و نشان میدهد چگونه نوستالژی میتواند تصویری دروغین از گذشته بسازد. ایرنا و یوزف درمییابند که تبعید فقط یک جابهجایی جغرافیایی نیست، بلکه حالتی ذهنی است که حتی پس از بازگشت هم از بین نمیرود. «بیخبری» اثری کوتاه اما عمیق است که پرسشهایی اساسی دربارهی هویت، تعلق و معنای خانه مطرح میکند. این کتاب برای علاقهمندان به ادبیات اندیشمندانه، رمانهای روانشناختی و آثار فلسفیِ داستانمحور انتخابی ارزشمند و ماندگار است.
بخشی از کتاب
ایرنا برای آنکه دوستش را در وضعیت دشواری قرار بدهد، گفت: «اما اگر به کشورم برگردم، دیگر همدیگر را نخواهیم دید.» این عوامفریبی عاطفی به جایی نرسید. صدای سیلوی گرم و صمیمانه شد: «عزیزم به دیدنت خواهم آمد! قول میدهم، قول میدهم!» روبهروی هم، بالای سرِ دو فنجان خالی قهوه نشسته بودند. وقتی سیلوی خم شد و دستش را گرفت، ایرنا اشکهای ناشی از احساسات را در چشمهایش دید. «این بازگشت بزرگ تو خواهد بود.» و دوباره: «بازگشت بزرگ تو.» پسر گمشده بار دیگر در خانه، کنار مادرِ سالخوردهاش است؛ مردی که سرنوشت بیرحمْ از محبوب جدایش کرده بود، نزد او بازمیگردد؛ خانه پدری که همه ما در درون خود حملش میکنیم.