پیچیدم توی خیابان و گفتم «برو، سر جدت برو!»؛ با تویوتای قرمزم حرف میزدم که چند سال پیش خریده بودم دست خدا میداند چندم و تنها قسمتش که دم به ساعت خراب نمیشد برف پاک کنها بود که چند روز پیش آرش عوضشان کرده بود.
رسیدم وسط های خیابان و از جلو خانهی خانم و آقای دسای گذشتم. اولین خانه ای که ساکنینش همسایه به حساب میآمدند.