
لبهای عقیل روی هم چفت شده بود. هر بار که صحبت از جمعآوری جلبک قهوهای میشد همین حالت به او دست می داد. با خودش فکر می کرد این مرد غریبه امروز چقدر به من کمک کرد. کار خودش را رها کرد و برای یاری من به راه افتاد. با چه سختی پارو زد تا به زایر محمد برسیم. هلندی گفت: «من که جمع آوری کننده جلبک نیستم. به کسی هم حرفی نمیزنم. فقط کنجکاوی آزارم میدهد. چند روز دیگر هم از جزیره میروم.»
عقیل گفت: «من هیچ جا نمیروم. هیچ کار سختی هم نمیکنم. در دریا هم شنا نمیکنم چه برسد به این که به عمق آن بروم.»