
روزی که در شهرشان زندگی کرده بود مثل تابلوهایی از جلوی چشمش میگذشت؛ آن عید غم انگیز... روسها از اولین روزهای ماه رمضان، گنجه را محاصره کرده بودند و از پدرش میخواستند شهر را تسلیم کند. دیوار شهر بلند و قطور بود و روسها نمیتوانستند آن را تخریب کنند؛ باید معاملهای میکردند. برای جوادخان، پدرش، پیغام فرستادند که همه دارایی و زمینهایت برای خودت باقی خواهد ماند؛ به شرطی که دروازه را باز کنی و شهر را تسلیم کنی.
اما جواد خان حتی پاسخ آنها را هم نداده بود تا عید فطر، روسها هر بار که به دیوار شهر نزدیک شده بودند با شلیک نگهبانان عقب رفته بودند. سربازانی هم که نردبانهای بلندی را به شانه میکشیدند تا کنار دیوار بگذارند فرار میکردند و گاهی بعضی از آنها با گلولهای از پا میافتادند.