
مادر گفت: «حصیر؟ این سرگرمی زیور است. مگر چند نفر سبد می خرند؟» و سبد نیمه کاره را از دست بابا کشید و جلوی زیور انداخت. بابا پاهایش را توی سینهاش جمع کرد و بازوهایش را دور زانوها انداخت. گفت میروم توی نخلستان کار میکنم. مادر گفت: «اولین جایی که توی جنگ میسوزد نخلستانهاست.» نگاه بابا به کف خاکی حیاط خیره بود. گرسنه هم بمانیم بهتر از این است که برای آنها کار کنی. دیگر به آنجا نمیروی همین». و از جا بلند شد و به طرف در خانه رفت. کلون در را با سروصدا کشید و بیرون رفت زیور احساس کرد بابا در را محکمتر از همیشه به هم کوبید.